روزی پیری جلوی کاروانسرایی نشسته بود.جوانی رهگذر به او رسید و مقصدش را به پیر گفت واز او سوال کرد که کی به مقصدخواهد رسید. پیرآرام سرش را بالا آوردوگفت:"راه برو جوان راه برو". جوان گفت: "من پرسیدم کی به مقصد میرسم"پیر دوباره گفت : "راه برو راه برو".کمی جوان رنجیده بود بارها سوال کرد و همان جواب را شنید . بالاخره پیر از جایش بلند شد و دستش را بر پیشانی حایل آفتاب کرد وبه جوان گفت...
+ نوشته شده توسط مهدی کاویانی در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 و ساعت
21:20 |

